
آرشــيو وبلاگ
صفحه خانگي
ذخيره صفحه
چاپ صفحه ?-------------------?
ارتباط با مدير از طريق ياهو مسنجر
پست الكترونيك مدير
بهار
?-------------------?
آرشيو ماهانه
بهمن 1385
?-------------------?
افراد آنلاين:
تعداد بازديدهاي کل:
![]()
Powered By
BLOGFA
ارسال شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 15:44 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازى چشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ.
من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت.
خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت.
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي زد زير گريـه .
خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زير در كلاس گذشتند. و وارد حياط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند و كرات با هم برخورد ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است.
و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. «آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي ميكرد.خط اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم.
خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد.
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيد .

ارسال شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 15:15 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
يعني ميشه كه مادوتا يه روزي به هم برسيم؟ 
مهم فقط رسيدنه حتي اگه كم برسيم
يعني ميشه خوشي بياد دور ما توري بكشه؟
به ارزوهاش برسه هركي كه دوري بكشه؟
يعني ميشه به جاي اشك روي چشام سرمه باشه؟
تا كي بايد دردودلا فقط توي نامه باشه؟
يعني ميشه كه شونه هات فقط پناه من باشه؟
چرا تا حالا نشده ؟ شايد گناه من باشه
يعني ميشه غرور تو اب شه بريزه مث برف؟ 
ارسال شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 15:12 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
تو جاده ي خاطره ها , با قدمام همسفرم !
با من بيا ! نگو که من حوصلتو سر مي برم !
بذار تا رودخونه بشم !برکه شدن ننگه برام !
به جز نگاه تو از اين زندگي چيزي نمي خوام !
بيا به احترام عشق , اسمامون گم بکنيم!
خواستنمون قصه ي تموم مردم بکنيم !
بگو مي شه که کلاغ قصه رو خونه رسوند !
مي شه حتا تو قفس , آواز آسموني خوند !
براي فهميدن تو , مي گذرم از مرز صدا !
ببين زمين خوردنمو سراغ هق هقم بيا !
بدون تو ترانه هام , مرثيه ي ثانيه هاس !
دست غرورم رو بگير ! بگو شروع من کجاس ؟
بگو به من که با مني , تا فتح آخرين نفس !
بخون که از صداي تو , وامي شه درهاي قفس !
بگو مي شه که کلاغ قصه رو خونه رسوند !
مي شه حتا تو قفس , آواز آسموني خوند !
ارسال شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 15:11 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
مي دوني... از کنار هم قرار گرفتن دو تا نقطه هم خط تشکيل مي شه... ولي دقت کردي.. خط هاي اطرافمون خيلي فراتر از دو تا نقطه اند......
جالبه... با اين که از همون اولش مي دونستن که
اين يک قانون است....
دو خط موازي به هم نمي رسند.....
ولي پي هم دويدند...... دويدن که شايد بتونن قانون توازي رو عوض کنن..... دويدند که شايد به هم رسيدن...
مي دوني از اونقدر دويدن که شدن يه جاده .. يه جاده ي خيلي خوشگل...
جاده اي که خيلي ها توش اومدن.. راه رفتن ... به هم رسيدن......
ولي .. دو تا خط موازي از همه جا بي خبر شدن دو طرف يه جاده............ جاده اي که مي ره تا بي نهايت.......
يه چيز خوشگل....
دو تا خط موازي بين راهشون... ميون دويدنشون به يه مزرعه گل قاصدک رسيدند.... گل قاصدک.....
قاصد آرزوهاشون.......
وقتي به گلاي قاصد رسيدن.... وقتي از مزرعه رد شدن ديگه گلي نمونده بود.... آخه اون دو تا خط همشون رو به باد داده بودن.... با اين آرزو که گل هاي قاصد به آسمون برسن و بهش بگن کاش اونيکي خط هميشه خوش باشه.............. کاش آخرش به يکي برسه.. ديکه اينقدر ندوه که خسته بشه....
...
هر دو تا خط اين آرزو رو کردن... بدون اينکه اون يکي خبر داشته باشه......
ولي جالب اينجاست ..
وقتي گل هاي قاصدک هواشدن... دو تا خط موازي ميونشون گم شدن...
...و دوباره همه به اشتباه فکر کردن که... دو تا خط به هم رسيدن.....
باز هم ديدي .....
همه با اشتباه فکر کردن که........
دوباره به اشتباه 
ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 18:2 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دلم براي دو خط موازي چه قدر مي سوزه....
براي اين دو دوست داشتن جرم است.......
ولي اين دو آنقدر دل هايشان را به هم نزديک مي کنند که فاصله شان کم مي شود ولي هم چنان موازي مي مانند...
شايد آنقدر نزديک که روزي بر هم منطبق شوند....
اما... دو خط منطبق بر هم نيز.. موازي اند ....
اين را روزي از رياضيداني شنيدم
ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:56 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
کاش براي رسيدن شتاب نمي کردند ....
شتابي که هر روز بر سرعتش افزوده مي شود.... و چه قدر درد ناک است آن گاه که مي بيني با خوشي بدون آنکه از آخر آن با خبر باشند مي دوند.... آخري که مي داني نمي رسند........
اما... نکند من اشتباه مي کنم...... شايد رسيدند ... هميشه قوانين دل پيروز است.. کاش اين حرف درگوشيم را آن دو خط هم بشنوند
ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:54 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دقت کردي... دور و برمون پره از چيز هاي موازي.... درخت ها.. تير هاي چراغ برق... آسمون و افق.. خيلي چيز ها....
به کسي نگو.. ولي اين ها همشون همون دو تا خط موازي خودمونن.. دارن هر چيزي رو امتحان مي کنن که ... شايد به هم رسيدند
ولي ...
دو تا شمع هم همون دو تا خطن... هميشه اينو يادت باشه
مي سوزن.. بدون اينکه بدونن دارن تموم مي شن
ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:41 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
دور و برت رو خوب نگاه کن....
همه چيز از چند تا خط درست شده.... همّه چي.. حتي خودت......
و خيلي از اين خط ها موازيند....
توي تعريف خط هاي موازي همه -با نامردي کامل- مي گن:
« دو خطي که با هم فاصله ثابتي دارند و هرگز به هم نمي رسند.... »
حداقل کاش براي دلخوشي اون دو تا هم بود مي گفتن تا زماني به هم نمي رسند...
.......... ولي کاش .... حقيقت داشت که بهم مي رسند....
......
مي دوني دليل اينکه از دو تا خط موازي تو اين دنياي به اين بزرگي مي گم چيه.......
آخه ما ها هممون خطيم ..... ولي مي دوني شايد دليلش... دليلش رو بگذار پاي همون دليلي که اون دو تا خط موازي شدن!
ولي دوست دارم از قصه اين دو تاخط باخبر باشي .... شايد
ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:40 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

مي دوني انتظار خيلي سخته..... بيشتر از اون چيزي که فکرش رو بکني....
تا حالا چشم به در موندي...؟ انتظار کشيدي؟؟؟ مدت ها بشيني و منتظر باشي.... ولي آخرش...
آخرش نا اميد...
نا اميد نا اميد.... بلند بشي بري....
فقط با اين تفاوت که وقتي بلند مي شي.. چشمات خيس.. دلت گرفته و... گلوت پر از بغضه....
حالا تصور کن... دنبال يکي همش بدوي.. با هاش باشي ولي هميشه منتظر.... منتظر رسيدن....... هز شب هم ته انتظارت فقط بغض کني و به اين فکر کني که آيا مي شه قانون توازي رو عوض کرد ؟؟؟؟؟؟؟
........
دو تا خط موازي هر شب با اين بغض ... و با اين سوال مي خوابن.... هر شب

ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:36 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
هر روز دنبال اين کلمه توي تمام واژه نامه هاي دنيا مي گردن...
وصال....
وصل... رسيدن...
ولي... کلمه يافت نشد!!!
انگار آشنا ترين واژه نرسيدنه... نيومدن و... رفتن....
....
موازي رو جستجو کردن نوشته بود : براي معناي اين لغت به کلمه ي نرسيدن مراجعه کنيد ....
ديدي...... کتاب لغت هم باهاشون سر ناسازگاري داره....
خيلي بده که بعد از يه عالمه تلاش چيزي که روبروته يه عالمه خالي باشه...
اخر کتاب رو بستن..
و اين رو خوندن.....
" و در فرهنگ عشق ماندگار اينک
وصال يک واژه ي بي معني بيگانه ي تنهاست
ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:35 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
يه روز يکي از خط هاي موازي رو ديدم ...
خيره روبروي اونيکي خط نشسته بود .. با همون فاصله ي هميشگي....
وقتي خوب نگاه کردم ديدم که به اونيکي خط نگاه نمي کنه...
به گلي که يه کمي اونطرف تر از اونيکي خط روييده بود زل زده بود...
تعجب کردم....
بهش گفتم به گله نگاه مي کني؟؟؟!!!!
دستش رو بلند کرد و به گله اشاره کرد ....
خوب که دقت کردم ديدم به گل اشاره نمي کنه... داشت به ...
به....
....
به فاصله ي کمي که گل با اون خطه داشت اشاره مي کرد...
فهميدم که.... تمام اين مدت به گله نگاه نمي کرده...
خيره به اون فاصله ي کم بود....
يهو اشکاش ريخت.....
با بغضي که توي صداش بود گفت .. مگه اون گله چي داره که که اينقدر به اون نزديکه .... و من....
يه آهي کشيد و ... آروم بلند شد رفت...
خوب يادمه .. وقتي داشت مي رفت زير لب گفت...
خوش به حال گله.....
و من همون طوري که داشتم رفتنش رو نگاه مي کردم گفتم...
خوش به حالش
ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:32 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
يه روز ديدم دو تا خط دارن با هم حرف مي زنن.. حرف که نه... بحث...
يکي شون ساکت ساکت بود و اون يکي مدام حرف مي زد....
... نيا... ديگه دنبالم نيا...
نمي خوام اينقدر دنبالم بدوي...
از موازي بودن خسته ام.....
نمي خوام دوستم داشته باشي........
از اينکه مدام منتظر رسيدني خوشم نمي اد...
دوستت ندارم.......
دوست ندارم دوستم داشته باشي.....
......
اون يکي خط فقط زل زده بود بهش....
هيچَي نمي گفت...
حتي گريه هم نمي کرد....
فقط زل زده بود............
.... يهو چشاش پر از اشک شد.... اشکاش چه قشنگ ريخت..........
سرش رو تکون داد.. آهسته گفت ... ازم نخواه.... و رفت...
وقتي رفت.. اون خطي که داشت حرف مي زد رفتن اونيکي رو آروم دنبال کرد ... يهو آروم زد زير گريه....
از کنارم رد شد و گفت....
تا حالا اين همه دروغ شنيده بودي... ؟...
ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:29 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]
ارسال شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 16:18 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]

دوخط موازی را دنبال می کنم...باز هم به هم نمی رسند...
تکرار روزها چقدر سخت است.خسته ام؛ خسته تر از هميشه...
از نگاههای تکراری، از صداهای هميشگی، از عبور انسانهايی که به سمت هيچ می غلتند،
از هستی هايی که مدام نيست می شوند، و آسمانی که ديگر زيبا نيست... و از خودم..
و باز هم سالی دیگر گذشت...آری ثانیه ها .دقیقه ها . ساعت ها روزها و ماهها از یکدیگر سبقت میگیرند.
آری زمان میگذرد.
ارسال شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 13:24 نويسنده : [ بهار ] موضوع : [ ][ ] [ لينک ثابت مطلب ] [ 5 بالاي صفحه ]










